یکشنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

برای گرگ‌ها و هزارانِ دیگر

به گرگ‌ها بگو، من دیگر فکر بره‌ها نیستم.



احتمالا این بلندترین یادداشت این وبلاگ باشد. البته هیچ چیز بلندی وجود ندارد. البته در این دنیا به نظر این‌طور می‌آید. هر چیزی یک روز تمام می‌شود و یا از حالتی به حالت دیگر تغییر می‌کند. چوپان بودن در دور افتاده‌ترین کوه‌ها. در پرتگا‌ها. در جایی که خودت هستی و گوسفند‌هایی که قدر تو را می‌دانند و یک سگ و گرگ‌های دنبال فرصت، آدم را عارف می‌کند. درویش می‌کند. از خود بی‌خود می‌کند. روز‌های اول می‌زند به سرت، چرا آنجایی. چند روز بعد با گوسفندها و بره‌ها حرف می‌زنی. چند هفته بعد دیگر به آخرش می‌رسی. پوچ می‌شوی. احساس می‌کنی با یک مرده هیچ تفاوتی نداری. هیچ فکر جدیدی به نظرت نمی‌رسد. بدنت بوی گوسفند می‌دهد. می‌شوی یک پا گوسفند برای خودت. گوشه‌های چشمانت کج می‌شوند، اما تیز. می‌شوی خدا. می‌شوی تنها. می‌شوی پیامبر. می‌شوی بید. می‌شوی باد. می‌روی توی نخ بره‌ها. اگر دلت بخواهد می‌توانی زبان هر انسانی را فراموش کنی. خودت باشی و خودت، ییلاق-قشلاق کنی. نه: به گرگ‌ها بگو، من دیگر فکر بره‌ها نیستم.



به گرگ‌ها بگو، چوپان دیگر نی ندارد.



"احتمالا", این کلمه عمیق است. همه چیز احتمالا است و هر چیز که وجود ندارد یا هیچ. با این نتیجه آیا می‌شود گفت که کسی بتواند خودش را تا ابد نگه دارد؟ خیر. چیزی که احتمالا تا ابد می‌ماند همان تاثیر است. عملی که باعث واکنشی می‌شود. صدا یک تاثیر است. موسیقی رقص صدا است. رقص هر چیز احتمالا بالاترین تاثیر را دارد. منظم است. کسی که نی می‌نوازد این را بهتر می‌داند. گوسفندان هم می‌دانند شیرشان بیشتر می‌شود. سگ هم می‌داند. پس به گرگ‌ها بگو، چوپان نی‌اش را در خانه جا گذاشته است.



به گرگ‌ها بگو، خایه‌های قوچ هرگز نخواهد افتاد.



احتمالا این کوتاه‌ترین یادداشت این وبلاگ باشد. البته هیچ چیز مطلق کوتاه وجود ندارد. البته در این دنیا به نظر این‌طور می‌آید. هر چیزی یک روز کوتاه بوده و یا یک جرقه. کرگدن بودن چیز اغراق آمیزی است. قوچ بودن در گله اهمیت دارد؛ قدرت دارد. این خود در یک معنای کلی یعنی دارا بودن دو چیز خیلی بزرگ. دو خایه. دو آونگ که مرتب در هوا تکان می‌خورند و هیبنوتیزم می‌کنند. آن دو چیز شهوانی. و دو چیز دیگر، شاخ‌ها. قدرت این شاخ‌ها هر گرگی را می‌ترساند و تیزی‌شان. این دو جسم بی‌حرکت و خشک برای ترساندن است. چه توازنی است بین شاخ‌ها و خایه‌ها. شاخ‌هایی که مثل کوه سخت بنظر می‌رسند و خایه‌هایی که انگار می‌خواهند کنده شوند و بافتند زمین. به گرگ‌ها بگو، بی‌خود دنبال قوچ نرودند، خایه‌هایش هرگز نخواهد افتاد.



صدای چراگاه دلم.



بزرگ بودن خوب است یا بد؟. چه کسی واقعا بزرگ است؛ کسی که خودش را بزرگ می‌پندارد یا کسی که ما او را بزرگ می‌پنداریم؟. چقدر بزرگ است، آیا بزرگ بودن اندازه دارد؟. چراگاه بزرگ، احتمالا چراگاهی است که دارای غذای بیشتر برای گوسفندان باشد مگر نه کویرها باید خیلی بزرگ باشند. چراگاه بزرگ خوب است، چون ذاتا این امکانات را دارد. اگر روی صخره‌ایی از یک چراگاه بزرگ یادگاری بنویسی، هرگز خودت هم نمی‌توانی نوشته‌ات را پیدا کنی، چه برسد به دیگران. چراگاه بزرگ رازدار بزرگی است. چراگاه بزرگ سکوت است، فقط گاهی صدای نی چوپانی تنها از آن بیرون می‌آید. گاهی زوزه‌ی گرگ‌ها؛ به به‌ایی گوسفندها، پارس سگ هم هست. عقاب‌ها آنقدر بالا پرواز می‌کنند که دیده نمی‌شوند. این چراگاه آهو هم دارد. احتمالا یوزپلنگ هم هست.



صدای قدم‌هایم.



چه کسی می‌تواند بگوید، در عمرش چند قدم برداشته است. البته شاید یک روز دانشمند دیوانه‌ایی پیدا شد و این قدم‌ها را با فرمولی حساب کرد. هر قدم هدفی دارد. برداشتن یک قدم برابر است با یک قدم نزدیک شدن تا یک تصمیم. به قدری قدم زده‌ام که از شمار خارج است. گاهی به حدی یک راه تکراری را رفته و آمده‌ام که یک جاده‌ی کوچ از جای پایم درست شده است. کنار همان جاده‌ی کوچک که درست کرده‌ام یا درست شده است، چند لانه‌ی مورچه هست که در تابستان هر سال می‌بینم‌شان. چند بوته گل میخک و یک زالزالک. این راه را گاهی توی خواب هم می‌بینم. این جاده کوچک پر است از لگد‌های من. پر است از سنگینی من . من تکرار این جاده‌ی کوچکم و او تکرار من. این جاده پر است از صدای قدم‌های من.



این جاده پر است از صدای قدم‌های من.



این جاده پر است از صدای قدم‌های من.



این جاده پر است از صدای قدم‌های من.



این جاده پر است از صدای قدم‌های من.



ناصر ساجدی/ دی 1389