یادداشتها میر رضا ساجدی
تسلیت ویژه
اخباراعلام کرده بود دمای شهر ما 18درجه بالای صفر خواهد بود. ولی با این گرمایی که بر سر من افتاده، دمای هوا 50درجه بالای صفر هم میشود. پدرم سمت چپ بدن خود را به روی زمین تکیه داده و سمت چپ سرش را نیز روی بالشی که مادرم یک هفته پیش آن را تهیه کرده بود گذاشته و دستایش را نیز به هم چسبانده و زیر بالش گذاشته است. مادرم نیز خواهر کوچکم را به خواب داده و رفته بیرون برای خرید.
من هم توی حیاط، روی یکی از پلهها نشستهام و کف دستهایم را روی پاهایم گذاشتهام و به کفشهای کهنهی پدرم که پاشنههای آن را خم کرده و به کف کفش چسبانده خیره شدهام.
یکهو صدای دلنوازی کوچه و خانهی ما را بلعید. صدا آنقدر دل نواز بود که کنجکاو شدم و بلند شدم و از پلهها پایین رفتم تابا دو انگشت شصت دستم در را بازکنم و مثل زرافهها گردنم را از در بیرون بزنم، اول سمت بن بست کوچه و بعد به سمت سر باز کوچه نگاه کردم، دیدم یک پیرمرد خوش هیکل که سبیلی کلفت بر روی لبهای الاکولنگی که انگار یک طرف با آن یکی طرف سیبیل الاکولنگ بازی میکند، یک کلاه پشمی سرش بود و یک کاپشن سربازی به تن کرده بود، پشتش را به تیر سر کوچه تکیه داده بود و کف پای چپش را نیز به تیر برق چسبانده بود، داشت یک ساز دهنی قهوهای را در میان دو لبش این ور و آن ور میکرد. پیرمرد در حالی که چشمهایش را گرد کرده بود، به زمین خیره شده بود. درچشمهایش رشتههای قرمز خون به هم وصل شده بودند. انگار کسی را کشته بود. میترسیدم ازش. در هر لحظه صدای سازدهنی بیشتر میشد. یک هو با دست سمت چپش سازدهنی را از دهنش بیرون کشید و کوبید به سنگی که جلوی درخانهی همسایه. تکههای سازدهنی در هوا پراکنده شدند. پیرمرد هق هقی کرد و مچ دستش را گذاشت روی پیشانیاش و چسبید به دیوار و از ته دل گریه کرد. گریهاش کم کم داشت بند میآمد. جلو رفتم و به پیرمرد تکانی دادم و گفتم: آقا، چیزی شده؟ پیرمرد به خودش آمد و در جواب من سری تکان داد و رفت. تکههای سازدهنی را از روی زمین برداشتم و بردم خانه تا شاید درست شود.
فردای آن روز وقتی از مدرسه برمیگشتم، از جلوی مسجد محل مان که رد می شدم، به دیوارهای مسجد اعلامیهی مرگ یک پسر را زده بودند. آدمهای زیادی از زن و مرد وارد مسجد میشدند. من هم از در وارد مسجد شدم تا یک خدا رحمت کنی بگویم و یک حلوا بگذارم تو دهانم. توی مسجد یک آقای ریش سفیدی دم در ایستاده بود و داشت از مردم استقبال میکرد یا پاسخ برخی خدا رحمت کندها را میداد. یکم که سرم را چرخاندم تا داخل مسجد را نگاه کنم، کنار دیوار همان پیرمرد دیروزی را دیدم که سر کوچه داشت سازدهنی میزد. انگار از مرگ آن پسر ناراحت شده بود. و برای همین داشته گریه میکرده و آن سازدهنی هم حتما مال اون خدا بیامرزه بوده است. بیچاره. به عکس پسره که روی میزی کنار در بود نگاه کردم. اسم پسره را که زیرش نوشته شده بود را با هزار و یک غلط تلفظی خواندم.فامیلیاش شبیه فامیلی آقا معلم بود. گوشه کنار مسجد را که نگاهی انداختم دیدم آقا معلم هم ته مسجد نشسته است. لباس سیاهی پوشیده بود و کف دست چپش را روی پیشانی اش گذاشته بود و ذرههای اشک از چشمهایش به پایین، روی لپهایش سر میخورد. معلوم بود که پسرش است. نخواستم من را ببیند برای همین از مسجد زدم بیرون. از مرگ پسر آقا معلم ناراحت بودم. وقتی به خانه رسیدم، به مادرم گفتم که فردا لباس سیاهم را میپوشم. قطعههای سازدهنی را هم با کمی ناقص به کمک مادرم به چسباندم تا فردا بدهم به آقا معلم. فردا وقتی به مدرسه رفتم، آقای ناظم قبل از رفتن به کلاس به ما گفته بود که آقای معلم زنگ دوم میاید برای همین به مبصر توصیه کرد کلاس را آرام نگه دارد. از قیافهی آقای ناظم معلوم بود که از ماجرای مرگ پسر آقای معلم خبر دارد. من هم از فرصت استفاده کردم و ماجرا را به همکلاسیهایم گفتم و قرار شد وقتی آقای معلم وارد کلاس شد بعد از سلام و بر پا، به او تسلیت بگوییم. زنگ دوم وقتی آقای معلم با چهرهای غمگین وارد کلاس شد، به آرامی جواب سلام و برپای ما را داد و به آرامی رو صندلی نشست، به او تسلیت گفتیم. بدون اینکه تعجب کند ما از کجا فهمیدهایم، از ما تشکر کرد و بعد غرورش را زیر پا گذاشت و گریه کرد.بعضی از بچهها مثل فیلمهای هندی بغض کرده بودند.
سازدهنی را از جیب کیفم بیرون آوردم و بردم گذاشتم جلوی آقای معلم. به آن نگاهی انداخت و بعد زبانش را درمیان دو لبش سر داد و به من گفت:متشکرم پسرم، تسلیت تو برای من یک تسلیت ویژه است.
داستانی از میر رضا ساجدی 13ساله از ارومیه/ چاپ در مجله عروسک سخنگو